Saber Ghadimi official Site

در حال بارگذاری اطلاعات لطفا شکیبا باشید

وبسایت شخصی صابر قدیمی
بود ولی دیگر نیست ...
بود ولی دیگر نیست ...

بعد هر شام،سحر بود،ولی دیگر نیست
درد ما زود گذر بود،ولی دیگر نیست

مثل کبریت تری در وسط گندمزارم
در سرم فکر خطر بود،ولی دیگر نیست

شیر پیرقفسم،بی خبر از بیشه ی خویش
چشم من خیره به در بود،ولی دیگر نیست

"عشق آموخت مرا طور دگر خندیدن"
عشق هم طور دگر بود،ولی دیگر نیست

جنگلی بودم و خشکی جگرم را سوزاند
ترسم از زخم تبر بود،ولی دیگر نیست

خواستم پر بزنم، سنگ مرا پرپر کرد
اندکی شوق سفر بود،ولی دیگر نیست

آه از این درد که هر بار زمین می خوردم
دست پر مهر پدر بود،ولی دیگر نیست

نوشته های مرتبط

دیدگاه ها
ارسال دیدگاه جدید