Saber Ghadimi official Site

در حال بارگذاری اطلاعات لطفا شکیبا باشید

وبسایت شخصی صابر قدیمی
داروخونه
داروخونه

روزا فکرای عجیبی حمله می کنن به من، شبا از ترس خودم قایم می شم زیر پتو

منو توو بغل می گیره،گریه می کنه برام، یه پلنگ زخمی از هوای دلگیر پتو

بعضی وقتا تووی کافه خودمو گم می کنم، با صدای در دوباره برمی گردم به خودم

روح من میره به خاطرات و برمی گرده، می بینم چن ساعته توو استکان غرق شدم

حس نوزادی رو دارم که به دنیا اومد و ، تا اومد بفهمه دنیا چیه، فهمید مرده

شاه روسیاهی م که مهره های خائنش، توو خونه محاصرش کردن و ماتش برده

لباسام روی تنم زار می زنن به حال من، کفشم از تووی کمد به ریش من می خنده

حتی بــاد اگه یه شب پا تووی خونه م بذاره، می ره و پشت سرش پنجره رو می بنده

قرص اعصاب، روانمو به هم می ریزه، بیخودی حس می کنم خونه م پر از نفوذیه

بسته بسته، شب و روز قرص به خوردم می دن، بدنم یه داروخونه ی شبانه روزیه

حس نوزادی رو دارم که به دنیا اومد و ، تا اومد بفهمه دنیا چیه، فهمید مرده

شاه روسیاهی م که مهره های خائنش، توو خونه محاصرش کردن و ماتش برده

نوشته های مرتبط

دیدگاه ها
سامان   نوشت
سلام مدیریت سایت ممنون از توجهتون به مخاطب
سامان   نوشت
درود بر شما سروده ی زیبایی بودیک پیشنهاد سروده ی زیبایتان با این تصویر بی کیفیت تحت تاثیر قرار میگیره اگر تصویر بهتریی انتخاب کنید شورو حال دیگری دارد
با احترام
صابر قدیمی در پاسخ به سامان   نوشت
سلام.وقت بخیر.ممنونم از پیشنهاد خوبتون.اصلاح شد.
ارسال دیدگاه جدید